/ 3 نظر / 4 بازدید
سحر

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سلام روز بخیر خوبید ..خیلی پرمحتوا و زیبا بود....با آپ جدیدی حضور سبزت را به انتظار نشسته ام.درضمن لينك سريال يوسف هم تونستم بالاخره تو وب بزارم .....روزت دل انگیز مهربان[گل]

مریم محمودی

سلام : ممنون از نوشته قشنگت .سحراسم فوق العاده قشنگی هست من هم دختری دارم 8ساله واسمش سحرهست باچشمانی سیاه وخیلی ذبل وبلا ولی دوست داشتنی . من نمی دانم بخاطر انتخاب خودم هست ویااینکه اخلاق خاصی واعتقادات خاصی که خیلی تنها هستم ولی می خوام که خداتنهایم نگذارد درهرحال ممنون .

شراره

2:19 دقيقه ي ظهر است در آشپزخانه ظرفها بي اختيار از دستم رها مي شوند...... ليوان هاي لب پر فنجان هاي بي دسته...... خيال من پر كشيده سوي او 2:19 دقيقه ي با مداد است نه فنجاني باقي مانده است نه ليواني.... و هنوز خيال من پر مي كشد سوي او خوشحال مي شم به منم سري بزني